&
در دورترین نقطهی میز نشست…انگشتانش یک بار روی سطح میز ضرب گرفتند و سپس آرام گرفتند…
شراب به بهترین شکل ریخته شده بود.
دمای آن دقیقاً مناسب بود…
از همان نوعی که ترجیح میداد.
زن، با نگاهی کاملاً بیاحساس، در دورترین نقطهی میز از مایلز نشست و پیش از آن دعا کرد…
زن و ژنرال مسیحی بودند، مانند هر زن و شوهر دیگری…
زن چشمانش را بست و شروع به زمزمه کردن خواستهها و شکرگزاری های تکراریاش کرد…
مایلز بلافاصله ساکت شد.
با وجود بیرحمیاش در میدان نبرد و رفتار سردش، مذهب تنها انضباط و باور مشترکی بود که میان آن دو وجود داشت…
او فوراً سرش را پایین انداخت و دستهایش را با احترامی منظم و آمیخته به وقار در هم قفل کرد…
با وجود فاصلهی زیادی که میان صندلیهایشان وجود داشت و نبود هرگونه محبت میانشان، او با جدیتی کامل دعا کرد و به ایمان مسیحیای که هر دویشان را استوار نگه میداشت، احترام گذاشت.
سالن غذاخوری کاملاً در سکوت فرو رفت.
«آمین…»
زن زیر لب زمزمه کرد و شروع به بریدن تکههایی از گوشت کرد…
بشقاب مایلز پُر و سخاوتمندانه بود؛ تا لبه از غذا پر شده بود.
زن تکهی کوچکی از گوشت را در دهانش گذاشت و شروع به جویدن کرد…
آرام…
بیصدا…
و با دقت.
نور شمع میان آن دو سوسو میزد و سایههایی بلند بر فضای وسیع میز غذاخوری میانداخت.
هیچکدام سخنی نمیگفتند.
هیچکدام وجود دیگری را به چیزی بیش از همان عادت مکانیکی غذا خوردن به رسمیت نمیشناختند.
مایلز تکهی دیگری از گوشت را برید؛ حرکاتش دقیق و حسابشده بود.
ذهنش از شام فاصله گرفت…
نه به غذا فکر میکرد، بلکه به زنی که آن سوی میز نشسته بود.
ازدواجی از پیش تعیینشده.
شش ماه.
سکوت میانشان همچون سیمی کشیده و آمادهی گسستن، امتداد پیدا کرد…
مایلز غذایش را با همان نظم و انضباط سنجیدهای که در تمام کارهایش داشت، به پایان رساند…
قاشق و چنگالش را کنار بشقاب گذاشت و صدای آرام برخورد نقره با میز در سکوت سالن پیچید.
سرش را بالا آورد و به زن نگاه کرد…
فاصلهای که میانشان وجود داشت، ناگهان غیرقابلعبور به نظر میرسید.
«برای غذا ممنونم.»
کلماتش رسمی بودند…و سرد…
زن آخرین تکهی گوشت را در دهانش گذاشت و قورت داد…
قاشق و چنگال را با ملایمت کنار بشقاب گذاشت و با دستمال پارچهای ظریف، بهآرامی لبهایش را پاک کرد…
شراب به بهترین شکل ریخته شده بود.
دمای آن دقیقاً مناسب بود…
از همان نوعی که ترجیح میداد.
زن، با نگاهی کاملاً بیاحساس، در دورترین نقطهی میز از مایلز نشست و پیش از آن دعا کرد…
زن و ژنرال مسیحی بودند، مانند هر زن و شوهر دیگری…
زن چشمانش را بست و شروع به زمزمه کردن خواستهها و شکرگزاری های تکراریاش کرد…
مایلز بلافاصله ساکت شد.
با وجود بیرحمیاش در میدان نبرد و رفتار سردش، مذهب تنها انضباط و باور مشترکی بود که میان آن دو وجود داشت…
او فوراً سرش را پایین انداخت و دستهایش را با احترامی منظم و آمیخته به وقار در هم قفل کرد…
با وجود فاصلهی زیادی که میان صندلیهایشان وجود داشت و نبود هرگونه محبت میانشان، او با جدیتی کامل دعا کرد و به ایمان مسیحیای که هر دویشان را استوار نگه میداشت، احترام گذاشت.
سالن غذاخوری کاملاً در سکوت فرو رفت.
«آمین…»
زن زیر لب زمزمه کرد و شروع به بریدن تکههایی از گوشت کرد…
بشقاب مایلز پُر و سخاوتمندانه بود؛ تا لبه از غذا پر شده بود.
زن تکهی کوچکی از گوشت را در دهانش گذاشت و شروع به جویدن کرد…
آرام…
بیصدا…
و با دقت.
نور شمع میان آن دو سوسو میزد و سایههایی بلند بر فضای وسیع میز غذاخوری میانداخت.
هیچکدام سخنی نمیگفتند.
هیچکدام وجود دیگری را به چیزی بیش از همان عادت مکانیکی غذا خوردن به رسمیت نمیشناختند.
مایلز تکهی دیگری از گوشت را برید؛ حرکاتش دقیق و حسابشده بود.
ذهنش از شام فاصله گرفت…
نه به غذا فکر میکرد، بلکه به زنی که آن سوی میز نشسته بود.
ازدواجی از پیش تعیینشده.
شش ماه.
سکوت میانشان همچون سیمی کشیده و آمادهی گسستن، امتداد پیدا کرد…
مایلز غذایش را با همان نظم و انضباط سنجیدهای که در تمام کارهایش داشت، به پایان رساند…
قاشق و چنگالش را کنار بشقاب گذاشت و صدای آرام برخورد نقره با میز در سکوت سالن پیچید.
سرش را بالا آورد و به زن نگاه کرد…
فاصلهای که میانشان وجود داشت، ناگهان غیرقابلعبور به نظر میرسید.
«برای غذا ممنونم.»
کلماتش رسمی بودند…و سرد…
زن آخرین تکهی گوشت را در دهانش گذاشت و قورت داد…
قاشق و چنگال را با ملایمت کنار بشقاب گذاشت و با دستمال پارچهای ظریف، بهآرامی لبهایش را پاک کرد…
- ۱۳۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط